mohamkha1989 - mohammadkhavari 2 days ago

غذادرست شد یه آدت بد دارم اینجاهم صدا می کنند هوی می گم بجای اینکه بگه بله این بی ادبی است وخیلی بد

mohamkha1989 - mohammadkhavari 2 days ago

کاشکی می تونستم از یاد ببرمت سدای ویرویر این کیبورد گوشیم نمی زاره بقیه بخوابند پس فعلا خداحافظ

mohamkha1989 - mohammadkhavari 2 days ago

یه جمله ازباب پراکتر خوندم امروز درباره سپاس ونقش تعیین کننده اش درزندگی وبه یاد اون موقعی افتادم که از کلنگ زنی خیلی خسته شده بودم واز توسپاس گزاری می کردم لحظه خیلی سختی بود مثل برادپیت به یه درخت تکیه داده بودم ودر حال ساخت وتعمیر زندان قدیمی تشتنلر یکی از دهاتای نزدیک زرنجان درکشور ترکیه بودم وبه شدت از شما عزیزم تشکر می کردم اینجا انقدر آدمای بد دورو برم هست که اصلا نمی تونم به یاد گرفتن زبون ترکی فکر کنم همشون می خوان به آدم تجاوز کنند تاحالا انقدر آدم بی ادب دورو برم نبوده یادم نمیاد فقط زمانی که اون کرمانشاهی من لخت کرد انقدر فشار روحی بود روم اینجام مثل بلا نسبت خر کار می کنم اینجا وگرنه گدایی باید بکنم یا باید کون بدم

mohamkha1989 - mohammadkhavari 2 days ago

وقتی از خونه رفتم وقتی داداشم من ناراحت کرد خیلی ازش ترسیدم خیلی ازش متنفر شدم رفتم سر کار شاید آرامش پیداکنم من اون موقع ها همه جا آهنگ اسکوتر گوش می کردم درحالی که پدر مادر من به شدت مزهبی بودند الانم نمی دونم چیکار کنم اگه یکی از آشناهام این پیامارو بخونه حتما همشون بامن قطع رابطه می کنند

mohamkha1989 - mohammadkhavari 2 days ago

اینجا شوخی زیاد می کنند من همه تلاشم دارم می کنم من تاحالا مشروب نخوردم نمی دونم چی می شه ولی اگه مسیحی بشم حتما می خورم اینجا نمی دونم چطوری برم آمریکا زبون ایناروبلد نیستم تنهام توترکیه تنهای تنها وقتی توافغانستان بودم یکی ازدلایل برگشتنم به ایران حبیب بود حبیب بعدسالها برگشت ایران منم دلم رفت سمت ایران ای دل ساده نگو اون توبه صددرصد کرده بود در هر صورت من برگشتم وپولم نداشتم بابچه های تیاتر هرات همراهی کنم از طرفی دل تنگی من درست بود وقتی برگشتم مادر بزرگم همه زندگیم فوت شد چقدر گریه کردم وقتی از ایران اومدم به پدرو مادرم گفتم زود میام ولی برای رسیدن به آلمان چهار هزار دلار لازم دارم نمی دونم چیکارکنم اما معمولا به آدمای پاک یانزدیکانم چ خانوادم می گم برام دعا کنند حالا از توام می خوام برام دعا کنی

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 day ago

در حالی که اول صبح است واصلا حال ندارم ولی مثل کسایی رفتار می کنن که آره خیلی حال دارند یه روایت اسلامی همیشه توذهنم است درمورد این که اگر صبح زود از خاب بلند بشی روزیت زیاد می شه ویه جمله یا ظرب المثل انگلیسی که می گه پرنده سحرخیز دانه هارا بدست میاره من ازحضرت محمد واعمه معصومین ممنونم که بااین که نماز نمی خونم لمر به معروف ونهی ازمنکر نمی کنم بازهم اتفاق بدی برام نمی افته من بجای اینکه استراحت کنم دارم برای تو عزیز دلم پیام می دم نمی دونم چطوری است که انقدر می تونم پیام بدم انقدر حوصله دارم دیشب وقتی علی وسید کوچک می خواستن بهم حمله کنند ودستمالی کنند این آقا سید بزرگ جلوشون گرفت من امروز صبح به شدت به یاد دختر داییم افتادم آخه اون خیلی دوست داشتم یه زمانی وقتی می خواستم روپای خودم وایستم داییم گفت برو یه سر خونمون اونجا بود که دیدم چقدر بزرگ شده الان که بهش فکر می کنم آلت جنسیم تحریک می شه خاک تو سرم من تورو دوست دارم حتی عکسای کاملا برهنتو که نگاه می کنم یه احساس گناه می کنم

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 day ago

قلبم نمی دونم برای کی می زنه از راه قاچاق که میومدیم یه دختر دیدم داف مثل فرشته بود از فرشته ام خوشگل تر یه دامن کوتاه پوشیده بود یه جوراب نازک می خواستم یه سکس مشتی باهاش بکنم

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 day ago

الان این پیام که دارم می نویسم سراسر احساس سکس من فراگرفته عشق اون دختر تمام وجودم فراگرفته بعد اومدیم استانبول یه دختر دیدم بزرگ نه مثل اون بچه سال بایه شورت خوشگل یه تی شرت خوشگل تو ایستگاه اتوبوس استانبول پوشیده بود بعد اومدم ترابزون کنار خیابون یه سبزه باموهای فر دیدم یه بدنی داشت که نگو سینه هاشو می دید هر مردی آشقش می شد

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 day ago

الان تواین شهری که زندگی می کنم ما طبقه سوم هستیم تبقه اول یه نانوایی است یه خانوم نان می فروشه داخل نانوایی که قیافش معمولی ولی وقتی از نانوایی میاد بیرون مثل فرشته می شه یه دخترم به نظرم داره یه شوهر شکم گنده هم داره خانوم خوبیه یه انسان شریف مثل خواهرم می مونه یه اروس دیدم چقدر ناز بود مثل اروسک بو چه سینه های نازی داشت الان که این پیامارو می نویسم می ترسم این هم اتاقی ام بهم حمله کنند همشون از خانواده هاشون جداشدند همشون نیاز جنسیشون می خوان بامن برطرف کنند من سفید بی موهستم گرفتار اینا شدم من از خدا می خوام اینا زودتر به خانواده هاشون ملحق بشند یازودتر ازدواج کنند

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 day ago

یه سید بزرگ داریم می گه این دفه کسی بیاد بگه لب بده بوس بده ماچت کنند کونت پاره می کنم حالا اولین نفر خودشش آدم می بوسه خدا می دونه من چقدر از فرصتهای زندگیم بخاطر علاقه به اما واتسن دارم از دست می دم لاشی یه لایک نمی کنه

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 day ago

اما امروز یه نفر ازم پونزده لیر خاست که بره مشروب بخره من خودم نمی خورم وبه هزار دعا ورازو نیاز کار می کنم بقیه می خندند خودمم می خندم ولی خدا خودش شاهد کهدمن به چه زحمتی پول در آوردم ومی آورم همه تجربه ام راگزاشتم تا تو ترکیه شکست نخورم من خودم شلم یامریضم که مشروب نخورم پول بدم یکی دیگه که الکلی هم شده بوخوره وبه ریش من بخنده اما شما آمریکایی انگلیسی هستید تویه کشور آزاد زندگی می کنید من بعد این همه سختی که توایران وافغانستان کشیدم پول مشروب بقیه روبدم خداراضیه من پول عرق وزحمت خودم بدم به این لاشخورها پیرمرد هست افغانی هم است به من چه که هزاره ها می خان از سیداوبیات ها جدا بشن خوب دلیلش مشخص دیگه باز تازه من دلم می سوزه می خوام برم ایناستای این مسعولین هزاره افغانی بگم چرا این کارومی کنید همش دروغ همش دروغ منم مجبور شدم دروغ بگم انقدر دروغ گفتم که خدا می دونه شاید بگی برو گمشو بابا آره خوب حق پاری یه افغانی پاپتی پیام

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 hour ago

خوب من می خوام بقیه داستانمو ادامه بدم کتاب که نمی تونم بنویسم اما برای تو می نویسم انگلیسی هم بلد نیستم من به بازی گری علاقه داشتم ولی حالا کتابم تویه پیج برای بازی گری که دوست دارم ادامه می دم راستش می ترسم اگه به نوشتن زندگی واقعیم ادامه بدم یاهرچی تودلم است را بنویسم برام بد بشه ولی اگه خیلی ناراحت بشم شاید بازم شروع به نوشتن زندگیه واقعییم بکنم من تو شهری زندگی می کنم که مردم خیلی خوبی دارند

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 hour ago

آهویی بود که خیلی ترسو بود این آهو زمانی که تصمیم به فرار از زندگی روزمره گرفت خطرات زیادی اون تحدید می کرد گرسنگی جاهای کثیف آدمای نامهربان یا حیوون های نامهربان

mohamkha1989 - mohammadkhavari 1 hour ago

یه سنگ بزرگ بود که جلوی خونه آهوی مابود اون تصمیم گرفت ازاین سنگ بزرگ ردبشه آهوها زندگی خاصی دارند دوستا ودشمن های زیادی دارند آهو باهمه مهربان است آهو ی داستان من اسمش لی لی بود لی لی یه پسر بود یعنی نر بود اون می تونست بخونه ولی نمی تونست بنویسه خودتون می دونید چرا چون دستاش برای این کار ساخته نشده بود اون دستاش نمی تونست تغییر بده اون فکر کرد که دستامو بامالیدن به سنگای تیز تغیر بده شاید بتونه بنویسه یا دست بده اون نمی تونست گاز بگیره این براش مایه خوشحالی بود ازطرفی خیلی ها می خواستن اون شکار کنند

mohamkha1989 - mohammadkhavari 58 minutes ago

بقیه داستان بعدا وای فای برای یه مغازه دارست ناراحت می شه دوستای منم اینجا منتظر یه بهونه هستند

mohamkha1989 - mohammadkhavari 53 minutes ago

آهو زندگی کرد زندگی کرد ولی همش یک نواخت اون این زندگی یک نواخت ترک کرد اون ازدست همه فرار کرد اون باخودش این ترانه عاشقانه رو می خوند عشق من خودتو به من نشون بده زندگیه من خودتو به من نشون بده